صبح است. آنها که خوابند بیدار می شوند از عطر صبح. از عطر نشاط. به دنبال نان، نان گرانبها، نان زندگی. دستی به زانو و ناگه بیداری را به خواب ترجیح می دهند. چشمان پر امید پیر مرد عصا به دست در صبح سراسر نور، امیدی به زندگی تزریق می کند.
تنها یار پیرمرد همین عصای رنگ و رو رفته است. خرامان خرامان به سمت نانوایی می رود. نانوا دست به کار است و گرما بیداد می کند. سر صف، مردم کوچه و بازار، در انتظار بردن نان به خانه. هم صحبتی چند زن و مرد در صف. پیرمرد در صف به فکر است:_ نان را که خریدم، باید بروم خانه، همه منتظرند.
مرد نانوا در فکر:_ امروز صبح، زیاد شلوغ نیست، مشتریهایمان کم شده.
پیر مرد و نانوا به هم نگاه می کنند. نانوا می گوید:_ چند تا؟ _ 15 تا.
پیرمرد نان ها را بر می دارد و دور می شود. پسر بچه ای از دور کتاب به دست به نانوایی نزدیک می شود.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 3:41  توسط علیرضا اجلی
|
